|
«احساس تنهایی» چه بلاهایی که سر آدم نمیاره! وقتی تنها می شی، «مفتضح می شی»، «خُرد می شی»، «خراب می شی»؛
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
و بعدش:« ناگه اجل ز کمین برآید که: منم»! و چه مرگ غریبی است در «احساس تنهایی» مردن.
تنهایی وقتی درد و رنجش چند برابر می شه که پدر، مادر، خواهر، برادر، عمو، دایی، عمه، خاله، دوست، آشنا و... همه دور و برت باشن ولی هیچکدومشون تو رو نفهمن و ندونن که تو تنهایی!
در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
تنهایی، آدم رو «خُل» می کنه و مثل موریانه، ریشه درخت خلاقیت و ذوق آدم رو می خوره. چقدر عذاب آوره که با وجود این همه آدمی که اطرافت می پلکن، بازم تنها هستی.
درختی خشک را مانی به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستی اش را
و باز هم این «احساس تنهایی» ست که می ماند.
درون معبد هستی،
بشر، در گوشه محراب خواهش های جان افروز،
نشسته در پس سجاده صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه پُر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا- از آرزو لبریز-
به زاری از ته دل، یک «دلم می خواست» می گوید
شب و روزش «دریغ» رفته و «ای کاش» آینده ست
خداوندگارا! خود نازنینت به انسان آموختی که همیشه «آزاد» باشه و در بند هیچ چیز اسیر نباشه پس «تنهایی» رو از انسان بگیر و مخواه که آفریده ات –انسان- در بند تنهایی گرفتار باشه. بار خدایا! همه صفاتت رو به ما هدیه بده جز «صفت تنهایی ات را».
|